|
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
|
خلاصه بهاری دیگر
بی حضورتو
ازراه می رسد...
و انچه که زیبا نیست زندگی نیست,
روزگار است...
"شمس لنگرودی"
۱.دلتنگ تو ام
و در ندیدنت تو را جست و جو می کنم
من را به یاد ار
صدایم را که نخستین بار خواندمت
و رهایم کن
تا بتوانم دوستت داشته باشم
"دیگر در انتظار کسی نیستم
انکه می اید
اخرین نفر نیست"
۲.حکایت:پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتارچندانکه ملامت دیدی
و غرامت کشیدیترک تصابی نگفتی و گفتی:
کوته نکنم ز دامنت دست ورخودبزنی به تیغ تیزم
بعدازتو ملاذ و ملجایی نیست هم در تو گریزم ارگریزم
باری ملامتش کردم وگفتم عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب امد زمانی به فکرت فرو رفت و گفت:
هر کجا سلطان عشق امد نماند قوت بازوی تقوی را محل
پاک دامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل
"گلستان :باب پنجم درعشق و جوانی"
این هم غزلی تازه:
به
تو
که شنیدی مرا پیش از انکه ببینیم
و این غزل روزی از صدای تو چکید...
کوتاه کن امشب حدیث گیسوانم را
بیرون بکش از پیچ و خم ها داستانم را
تا بر زبان روسری هایم گره باشد
این شانه ی عریان نمی فهمد زبانم را
دنیای جنگ و خون به جای دلبری کردن
اموخته پیوسته بردارم کمانم را
من تلخ یا شیرین ندارم سهمی از لبهات
تا پر کنی از بوسه هایت استکانم را
خالی است از فرمانروایی ملک اغوشم
محصور کن هر جور می خواهی جهانم را
دلتنگم و خواندن ازین دلتنگی اسان نیست
وقتی به مهر بوسه می بندی دهانم را