|
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
|
عشق را مجالی نیست
حتئ انقدر که بگوید
برائ چه دوستت دارد...
"احمد شاملو"
دیگران نه... اما تو خوب می دانئ که اینروزها چقدر با تنهایی خو گرفته ام ...
و درین گستره ی بی مرز در جست و جوی چه می گردم...
می دانم که دیگر کسی به اندوه نمی اندیشد ،اما من یقین دارم اندوه انسانیست که پرواز را باور داشت
و هرروز در ارزوی بالهایی طلایی تا شباهنگام به اسمان خیره می شد...
"سروش به او وعده ی لبخند داد "
او روز ها به اسمان خیره ماند اما درست در اخرین روز ناامید شد و هنوز با اینکه سالها گذشته است
از گریستن باز نایستاده است...
اندوه فرزند تنهایی است
"سروش به او وعده ی لبخند داد "
اما...
و این قصیده ای تازه:
در جست و جوی چه هستی در من
چه می خواهی
از چوپانی که یک شب اواز خواندن را فراموش کرد
و فلوتش
خنجری شد
که در میانه ی گله فرود امد
چه می ماند
از دختری که ابستن فرزندیست
که در گهواره سخن نخواهد گفت
و پیراهنش بوی مسافر خانه های شلوغ را می دهد
در جست و جوی کدام پنهایی
وقتی ترانه هایم را روی دست می گیرم و
در خیابان قدم می زنم
من ان نیستم که تو می خواهی و می جویی
و لبخند هایم چیزی را عوض نمی کند
*
دریا پشت صخره ها پنهان می شود
و ملوانان سر شکسته
کشتی به ساحل می کشند و میمیرند