|
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
|
با وجود هر چه گردباد است که در چشمان من بلند می شود
با وجود هر چه اندوه است که در چشمان تو ارام می گیرد
با وجود روزگاری که اتش می کند
بر زیبایی هر جا که باشد....
و بر عدل هر جا که باشد...
و بر نظر هر جا که باشد...
من می گویم:
تنها عشق پیروز است
تنها عشق پیروز است
هزارمین هزار بار می گویم:
تنها عشق پیروز است
که از پژمردگی و خشکی
پناهی جز درخت عشق ما را نیست...!
در تکاپوی رسیدن به شعر وهیجان عبور از رودخانه ی واژه های سرکش اندیشه،همچنان به روزی می اندیشم که لایه ای از نور شوم ،،، که تو ان هنگام که با من روبرو می شوی بتوانی از من عبور کنی و من بتوانم تنها حسی گرم بر پوستت بر جای بگذارم....
من برای چند روزی، ساعتی ،یا حتی لحظه ای که بتوانم با حسی اینچنین زندگی کنم...انقدر محکم و انقدر توانا هستم که بتوانم از بیابانهای بی پناه تفکر ،با تمام گردباد ها و سر گشته گیهایش عبور کنم در جست و جوی خودم ...
و این سیاه مشق ها پس کوچه هایی ایست که در انتهایش به انتظار خودم ایستاده ام....
روز هاست
به هر هجای نام کوچکم
فکر می کنم
به اینکه نام من
چه اتفاق تازه ایست
و هر طرف که می روم
ردپای واژه هاش مانده است
ومثل باد های بارور
بهار را به هر طرف کشانده است
نام من
فکر تکیه گاه بودنست
بار ها خواب دیده صندلی شده
و یک نفر روی ان نشسته است
خواهشی صریح و سبز
در هجای نام من
رها شدهاست
خواهشی شبیه نغمه های اشنا
توی فصل جفت گیری پرندگان
خواهش صدا شدن
بر لب همان کسی که روی صندلی نشسته بود
نام من
گرچه کوچک است و می توان
به سادگی از کنار ان گذشت
ولی تو باز
نام کوچک مرا صدا بزن
که زندگی هرچه هست
پشت چیزهای کوچک است...