|
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
|
من اخرین نفر هستم بر سر راه تو
اخرین بهار اخرین برف
اخرین نبرد برای نمردن
و اینک ماییم فروتر و برتر از همیشه
پل الوار
به اولين شکوفه پس از اخرين بهار مي انديشم
به نفس کشيدن پس از اخرين نبرد
به اينکه همه چيز رنگ سپيده دمان بگيرد
و زمزمه ي سرود هاي لبخند من اغاز شود...
...
قدم زدن با تو
بر جاده هاي تجربه ي نخستين
مزمزه کردن گياه نو رس عشق از لبانت
بيتوته اي
زير درخت دلداده گي و دلهره
و سفر دست هاي تو اغاز مي شود
فکر مي کنم
پاسخ روسري ام به لبخند تو چه بود
که پريشان
از گندمزارهاي بي بازگشت
باز ميگردي