تبليغاتX
..:::قصیده اندوه:::..
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....

عشق جنگيدن است و گشودن درها؛

عاشق كه باشي ديگر سايه اي زنجير شده به يك شماره نيستي؛

تا ارباب بي صورت محكومت كند؛

اگر دو تن يكديگر را به تماشا بنشينند جهان دگرگون مي شود!

عشق برهنه كردن نام هاست!

                                                                "اكتاويو پاز"

 

 

چه بخواهيم چه نخواهيم رودخانه به سمت دريا حركت مي كند و باز نمي ايستد؛

خورشيد مي درخشد و زمين را روشن مي كند؛هر چند چشم هايمان را ببنديم…

و پرندگان اواز مي خوانند حتي اگر ما گوش هايمان را بگيريم…

زندگي پذيرفتن و لذت بردن است؛پذيرفتن رنج ها و لذت بردن از شادي ها…

زندگي ناديده گرفتن است و گذشتن؛ناديده گرفتن غم ها و گذشتن از شاد كامي ها…

بپذير و ناديده بگير

لذت ببر و بگذر…

                           " اين يعني زندگي"

 

 

شعري كه مي خوانيد دو سال پيش سروده شده..شاید اگر استاد بهمنی ازین شعر خوشش نیامده دیگر هیچ جا نمی خواندمش…كلماتي از قلمي تازه كاركه در جست و جوي شعر بود…براي من سرشار از لذت است…در تن كوچك اين شعر قلبي است پر تپش  است از روزهايي كه ديگر تكرار نخواهد شد…اما هميشه زنده است…شما هم شريك اين زندگي…

 

قفس براي چه از من مگر چه مي خواهي

ازين كبوتر بي بال و پر چه مي خواهي

 

هميشه حرف من اينست عاشقت هستم

بگو كه تازه تر از اين خبر چه مي خواهي

 

ببين كه بخت من و چشم تو به يك رنگ است

مگر تفاهم ازين بيشتر چه مي خواهي

 

من از تو سهم زيادي نخواستم اما

هميشه سهم تو اينست هرچه مي خواهي

خدا كند كه تو هم عاشق كسي بشوي

ولي به تو ندهندش اگرچه مي خواهي…

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط زهرا آقامیری  |