تبليغاتX
..:::قصیده اندوه:::..
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
مقصد من عشق است ...

تویی سر منزل من.

عشق در بوست من می دود...

تو در بوست من می دوی.

و من

خیابان ها و بیاده رو های تن شسته در باران را

بر دوش کشیده ام ....... تورا می جویم.....

 

تمام انچه می خواهم بگویم همین است

غزلی که می خوانید

به زبانی جز زبان شعر اعتقاد ندارم

و به چیزی جز عشق باورم نیست....

                                         

 ای  زخم چندین ساله ات بر سینه ی ایام

گاهی سرت بر خاک و گاهی سایه ات بر بام

ای عشق ای تقدیر تن داده به اغوشم

لب می خوش بیمار چشم اتشین اندام

جاری شده در بستر هر رود طغیان گر

بنهان شده در خواب اقیانوس ها ارام

ای امده از لحظه های خواب و بیداری

امیزه ی نیمی حقیقت نیمه ای الهام

هر سو نشانی داری و از تو نشانی نیست

دل خواه دور از دست بر اوازه ی بی نام

دوری بزن در حلقه ی گیسوی من ای عشق

جام لبت را یک نفس بگذار بر لبهام....

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط زهرا آقامیری  |