|
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
|
" سه شعر از ناظم حکمت شاعر نو گرای ترکیه"
اندیشه ی مرگ
به مرگ می اندیشم همسرم!
و رگهای قلبم می گیرد...
در روزی برفی؟؟
در یک نیمه شب؟؟
یا در ظل افتاب؟؟
کدام ما؟
چگونه و در کجا می میریم؟؟
میرنده اخرین صدایی که می شنود چیست؟؟
یااخرین رنگی که می بیند؟؟
انکه زنده می ماند چه؟
اولین حرفی که پس از مرگ دیگری میزند،
اولین کاری که میکند چیست؟؟
خبرراباضجه می اورند،
یاکم کمک عنوانش میکنند؟؟
بازمانده را یکه رهامی کنند و میروند،
انکه زنده می ماند در ازدحام مردم گم میشود!!
وزندگی یعنی این عزیز!!
تمام این اتفاقات در هزار و نهصد و چند می افتد؟؟
درکدام ماه و کدام روز و کدام ساعت؟؟
به مرگ می اندیشم همسرم!!
به ان زندگی که پس پشت نهاده ام!
غمگینم و اندکی خود خواه!!
هر کدام مان زودتر بمیریم،
در هر کجا و هر انگونه که باشد،،
میتوانیم بگوییم که یکدیگر را دوست میداشتیم!!
میتوانیم بگوییم:
ارمان بزرگ انسانها را دوست می داشتیم!
و در راهش جنگیدیم!
می توانیم بگوییم:
زندگی کردیم!
جشن پیروزی
لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش...
خود را زیبا کن...
بر موهایت اطلسی بزن،
ان را که در نامه فرستاده بودم...
و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن...!
امروز !نه ملال ......نه اندوه.....
امروز!!!
محبوب ناظم حکمت باید همچون پرچم عصیان
زیبا باشد
خوشبینی
شعر هایی می نویسم...
چاپ نمی شوند...
اما خواهند شد!
در انتظار نامه ای هستم...
شاید روز مرگم به دستم رسد...
اما خواهد رسید!
نه پول!... نه دولت!...
دنیا تحت سلطه ی انسان
شاید صد سال دیگر...
اما قطعا چنین خواهد شد...