|
عشقت به من اندوه را آموخت ...ومن سالها در انتظار کسی بودم که اندوهگینم سازد....
|
وی نامی ترین شاعر سیاهپوست امریکاست با اعتباری جهانی .
در سال ۱۹۰۲ در چاپلین(ایالت میسوری)به دنیا امد و در سال ۱۹۶۷ در هارلم(محله ی سیاهپوستان نیویورک ) به خاطره ها پیوست
اهنگ عاشقونه
می تونم شب هارلم و
مثل یه شال دور شونه هات بپیچم و
از نئون مغازه ها برات یه تاج بسازم!
می تونم از صدای نکره ی اتوبوسای خیابون لنوکس و
بوق تاکسیایی که از گذر می گذرن
واسه ات یه اهنگ عاشقونه بسازم....!
می تونم صدای قلب هارلم و
ـ که مثل ریتم رومبا می مونه!ـ
رو یه صفحه برات ضبط کنم و
تا خود صب،
با چرخیدن اون باهات برقصم...
اره ! می تونم!
شیرین دختر قهوه رنگ کوچه های هارلم....
غیر قالب چاپ
راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوسش مث ما سیاه باشه ها!
خدا می دونه تو ایالت متحده امریکا
چن تا کلیسا هس که اون
نتونه توشون نماز بخونه،
چون سیاها
هرچی هم که مقدس باشن
ورودشون به اون کلیساها قدغنه...!
چون تو اون کلیساها
عوض مذهب
نژادو به حساب میارن.
حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری،
هیچ بعید نیست بگیرن به چار میخت بکشن
عین خود عیسای مسیح...!
چرا که هرگز نخواهم امد..
می خواهم همیشه مرا دوست بداری
چرا که من دختر رویاهای تو نیستم..
وچیزی جز مرگ را در ضمیرت زنده نمی کنم
برای همین به وقت دیدن من ،سایه ام را در اغوش می کشی..
دوست می داری ثروت مرا
چرا که زنی بی چیزم..
دوست می داری خشم مرا
چرا که تنها وبی پناهم..
من ان دروغم که شک را بر نمی انگیزد..
...می خواهم حس های حساب شده را رها کنم...
واز هر گفته ای پیرامون عشق خود را کنار بکشم..
تا در میانه ی روز گار دو روح باشیم
که تنها جدایی
انها را با هم پیوند می دهد...
"غادةالسمان"
این هم یک شعر از خودم:
تقدیم به ....تو..
به شعر..
دست برداشتم از بوی خوش پیرهنت
تا بیافتم همه ی عمر به زندان تنت
ترکتاز منی و در پی بزم اراییت
سینه می سایم بر گستره ی تاختنت
اگر از باغ لبان تو گلی می چینند
بوسه هایی است که من کاشته ام بر دهنت
با سر انگشت جنون از تو بتی ساخته ام
بت پرستان جهانند و ضریح بدنت
ریسمانی که شب از گیسوی من می بافد
سر خورشید برون می کشد از پیر هنت
من همان گونه که از هر نفسم نا چارم
نا گزیرست دل سر کشم از خواستنت
که"شهر اندوه من"نام دارد
به او که چون کشتی
از دریای چشمانم میگذرد
وزمانی که شعر می گویم
در بندر میان من و صدایم پهلو می گیرد
من مرگ خود را در لباس شعر تقدیمش می کنم!
"میشود به گونه ای دیگر هم ترانه ای سر داد؟"